دل نوشته ها

رضا روزمره گی هاشو تو این وبلاگ مینویسه

پسر خاله

چند روز پیش (فکر کنم 2 یا 3 روز پیش) یک فروند پسر خالهنیشخند واسم به دنیا اومد که طبق آخرین اخبار واصله قراره اسمشو بذارن امیر محمد.نمیدونم چرا ولی اصلا از اسمای دو کلمه ای (مرکب) خوشم نمیاد.حالا جالب تر اینجاست که پسر خالم سید تشریف دارن و با احتساب فامیلیش فکر کنم باید یه تریلی واسه کشیدن اسم شازده اجاره کنیمنیشخند.خلاصه اینکه نمیدونم امسال که سال اصلاح الگوی مصرفه چه خبره که فامیل محترم چپ و راست هی بچه به دنیا میارن.اصلا ما رو چه به این حرفا.بریم سر درس و مشق که اصل کاریه.فعلابامن حرف نزن

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


حاج عمو

امشب عمو کیانوش بنده از عربستان پرواز میکنن و تشریف میارن ایران.جنب و جوش عجیبی تو فامیل به وجود اومده.وظایف همه مشخص شده و همه دارن کار میکنن به جز بنده ی حقیر که به خاطر داشتن کنکور از کار معاف شدم.البته حاج عمو گفتن کسی استقبالشون نره ولی مگه میشه.فردا همه میخوان برن استقبال.امشب طرفای 4 صبح میرسن تهران (البته اگه پرواز تاخیر نداشته باشه) و ایشالا فردا صبح خونه هستن.راستی هفته آینده یه میان ترم و هفته ی بعدش یه میان ترم دیگه دارم.خدا رحم کنه.کنکور از یه طرف درسای دانشگاه از طرف دیگه بدجوری دارن فشار میارن.

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


تازگیا چه خبر؟!

چند وقتی هست که میرم سالن مطالعه ی مسجد محل درس میخونم.با وجود اینکه خیلی شلوغه ولی چون همه ساکتن اذیت نمیشم.سالن مطالعه از خونه بازدهیش بیشتره.حداقل واسه من این طوریه.به جز وقت نماز از 7:30 صبح تا 11:30 شبم بازه.واقعا عالیه.امشب باز باید برم تهرانناراحت.ای خدا.دیگه خسته شدم.نمیتونم هی هر هفته برم و بیام.الان 5،6 ماهی میشه که هر هفته میرم تهران.واقعا کشنده اس.راستی سه شنبه هم باید یه سر برم دانشگاه.این پروژه تخصصی هم قوز بالا قوز شده.

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


درس،درس و باز هم درس

این روزا از بس فشار درسا زیاد شده که واقعا چیزی واسه نوشتن ندارم.فقط باید تشکر کنم از عزیزی که بهم روحیه میده و باعث میشه که همچنان سفت و محکم برم جلو.راستی پروژه تخصصیم یه کم گیر پیدا کرده.یکشنبه یا چهارشنبه باید برم دانشگاه درستش کنم.باید یه سرم به استاد پروژه راهسازی بزنم.هفته ی بعد یه دونه از کلاسام تموم میشه و فقط یه کلاس دیگه میمونه که احتمالا تا اواخر آذر ماه طول میکشه.دعام کنید که خوب بخونم و کم نیارم.به امید قبولی همه تو کنکور.

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


دختر عمو

یه دختر عمو برام به دنیا اومده ماهماچ.البته سی و چند روز پیش ولی من امروز تونستم ببینمشلبخند.جریان از این قراره که امروز قبل از ظهر مامانم واسه دیدن یلدا خانوم (دختر عموی جدید التاسیس!!!) از مدرسه تشریف برده بودن خونه ی عمو اینا و طبق معمول زنگ زدن به راننده شون (بنده ی حقیر) که برم دنبالشون و منم اطاعت امر کردمو فوری خودمو رسوندم و به این ترتیب بود که تونستم دختر عمو جون رو ببینم.منو که دید همینجوری هی لبخند میزد (خوش تیپیم دیگه ای باباچشمک).راستی عمو جون هم ماشینشون رو زده بودن به در حیاطشون.هی گفتم عمو جون شما که تازه رانندگی یاد گرفتین ماشین گرون قیمت نو نگیرین.گوش نکرد که نکرد.اینم از عاقبت گوش نکردن به نصایح آقا رضای گللبخند.واسه امروز کافیه.برم شام.در ضمن امشب مسافر تهرانم.تا بعدبامن حرف نزن

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


خونه ی پسر عمه

این دومین پستیه که خارج از خونه مینویسم.امشب خونه پسر عمه محسنم هستم.دیروز صبح با پسر عمه ی بزرگم احسان از خونه راه افتادیم طرف تهران.بعد از ظهر حدود ساعت 4 تهران بودیم.یه کم گشتیم دنبال پرینتر ولی چون احسان خسته بود رفتیم سمت خونه.تو راه خونه کلی سر بحث تهرانی و شهرستانی خندیدیمنیشخند.خلاصه خسته و کوفته رسیدیم خونه.امروزم که از 12:30 تا 8:30 شب سر کلاس بودم.الانم درب و داغون پشت سیستمم.تا بعدبامن حرف نزن

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


یه کم خداحافظی

راستش امروز اومدم یه کم خداحافظی کنم.این درسای عزیز دارن به طرز وحشتناکی فشار میارن و از اونجاییکه 4 ماه بیشتر به کنکور نمونده تصمیم گرفتم که از این به بعد کمتر بیام تو نت.مثلا شاید هفته ای یه بار.خیلی واسم سخته ولی چاره چیه.باید حسابی درس بخونم تا قبول شم.ایشالا بعد از قبولی هر ثانیه 60 تا مطلب میذارم (سرعت رو حال کردی؟نیشخند).

راستی بابام که گفتم ارشد قبول شده امروز کلاساشون شروع شد.نمیدونید دیشب چه ذوقی واسه کلاس رفتن داشتنیشخند.از 10 شب شروع کرد به جمع کردن وسایلش اونم با چه وسواسی.از هر چیزی دو تا.امروز صبحم که زنگ زدم گوشیش خاموش بود.بعد از کلاس زنگ زد.گفتم چرا خاموش کردی گفت چون سر کلاس بودم.گفتم نکنه حواسم پرت شه.خلاصه داستان داریم ما با این پدر گرام.

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


بیماری

چند روزی میشه که حالم اصلا خوب نیست.اگه دقیق یادم باشه از روز سه شنبه.همش حالت تهوع دارمناراحت.نه مسموم شدم نه سرما خوردم.معلوم نیس چمه.دیشب رفتم بیمارستان.سرم و آمپول و قرص و ... .ولی خودم فکر میکنم ماله عفونت باشه.حالا جالب اینجاست تو این گیر و دار ارشد چند روزی میشه که دندون درد هم گرفتم.خلاصه فکر کنم ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن که درس نخونم.ای خدا!

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :